حفاظت شده: با دست پر از عکسسس اومدیم…

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


بفرستید به :
  •  Facebook
  •  Twitter
  •  googlebuzz
  •  FriendFeed
  •  StumbleUpon
  • Yahoo! Buzz
  •  del.icio.us
  • Digg
  •  Donbaleh
  •  MySpace
  •  Reddit
  •  Technorati
  •  cloob 100゚


ما خوب خوبییییییم…با دست پر میایم

منتظرمون باشیدددددددددددددددددد

بفرستید به :
  •  Facebook
  •  Twitter
  •  googlebuzz
  •  FriendFeed
  •  StumbleUpon
  • Yahoo! Buzz
  •  del.icio.us
  • Digg
  •  Donbaleh
  •  MySpace
  •  Reddit
  •  Technorati
  •  cloob 100゚
ما بچه شدیم…

سلام

چطورین ؟ ما ام خوبیییییییییییییم…عالی ایییییییییییییم…ما بچه شدیم….چرا ؟ کودک درون را زنده و شاد فرمودیم … چه جوری ؟دیروز رفتیم ….

قلعه سحر آمیز

آی کیف داد…آی کیف داد که نمیدونییییییییییینا…

چند وقت بود به سالار میگفتم بیا بریم کیف میده هااااااا…میگفت نه بابا ول کن … همه بچه ن…و این حرفا !

خانومی که شما باشید تو راه که میرفتیم میگفت بابا میرفتیم شهر بازی…وقتی رسیدیم سالار بود که دیگه باید دنبالش میدوییدما…میگفتم خوبه نمیخواستی بیایم ! خیلییییییییییییییییی خوش گذشت…

بذارید از اولش بگم…صبح که من تا ساعت ۱ سر کار بودم…ساعت ۳ رسیدم خونه که سالارم خونه ی ما بود…سانازم با دوستش (دوستش دختر بودا…اصلا فکر بدی نکنین)همون پارک ارم قرار داشتن…تا رسیدم خونه یه ناهاری خوردیمو سریع رفتم حموم…

اومدم بیرونو به سرعت برق و باد حاضر شدم که بریم … ساعت ۴:۳۰ راه افتادیم به سووووووووووووووی

قلعه سحر آمیز

اونجا دیگه از ساناز جدا شدیمو ساناز رفت پیش دوستش ولی نیومد قلعه سحرآمیز چون میگفت دوستش دوست نداره…

ما رفتییییییییییم…اول رفتیم سینما ۴بعدی…

3

فیلم اون سانسش حمله دایناسورها بود…وقتی تموم شد خواستیم بیایم بیرون از مسئولش پرسیدیم که خانه ارواحش کی پخش میشه گفت الان…ما ام برگشتیم تو دوباره نشستیم…

بعد نوبت چی بود ؟؟؟؟؟؟؟ تیر اندازی…سالار ، بچه همچین به ماکت ها تیر میزد انگار دشمن خونیش جلوش وایساده…شوخی کردم…ولی تیراندازیش خیلی حرفه ایه هاااااااا…باید مواظب خودم باشم … اونا ام هر تیری که میخوردن بهش آب میپاشیدن…جالب بود…

4

بعد رفتیم تیر کمون و دارت…من دلم یه عروسکی رو میخواست که اونجا بود ، سالارم طفلی تمام تلاششو میکرد که اونو واسه من بگیره…

الهی قربونت برررررررررررم من

5

راستی اینجا یه چیزی رو بگم…این تی شرتی که تن سالاره همونیه که دفعه ی پیش گفتم رفتم تو مغازه و براش خریدم….یادتونه که…

بعد رفتیم چه بازی ای ؟ اگه گفتین … این بازیه هست که توی موبالم هست…مرغه تخم میذاره باید با چکش بزنی رو تخم مرغا…البته اینو فقط من بازی کردم…سالار میرفت سراغ بازیای پسرونه دیگههههه…

6

اون عروسکایی ام که ملاحظه میفرمایید چیزاییه که از بازیای مختلف بردیم…اونایی که خوشم میومدو نبردیم…اما کارتاشو جمع کردیم تا دفعه ی بعد رفتیم اون عروسکه که دلم خواستو بگیریم…چون من پرو ام یه کم باید روی اونا رو کم کنم که ندادنشون بهمون…

این وسط مسطا خیلی بازیای دیگه ام کردیم اما توی عکسا نیست….یه بازیش که خیلی کارت میداد بهمون سکه ای بود که باید مینداختیم تو واگنا که اگه از توش رد میشد کارت میداد بیرون….پسره که مسئولش بود بهمون یه بارش ۲۶۰ تا کارت جایزه داد یه بارم ۱۳۰ تا(چون بیچاره میدید ما عزممونو جمع کردیم که کارت ببریم ، همین جوری الکی کارت میداد بهمون)…آخریا فقط ۶۰۰ تا کم داشتیم تا جایزه بزرگه ، که گفتیم بریم خونه دفعه ی بعد ادامه میدیم…

بعدش رفتیم ماهی گیری…اونم خیلیییییییییییی تیکت میداد …یه بار ۴۰۰ تا یه بارم ۲۶۰ تا بردیم…اینم عشق من در حال ماهیگیری..اونایی ام که میبینید وایسادن دارن نگاه میکنن تماشاچیان محترمن…سالار ماهی میگرفت اونا ذوق میکردن

7

بعد ساناز هم به ماپیوستو دوباره رفتیم به باااااااااااازی…

بعد رفتیم شومکای گشنه مونو سیر کنیم…

8

اینم یه عکس از منو عشقممممممممممم دم در خروجی هنگام خروجججججججججج…

9

شبم ساعت ۱۲:۳۰ اونوقتا بود که رسیدیم خونه…مامانم طفلی دیگه خواب بود، با ورودمون بیدارش کردیم…

راستی این همون شال و مانتو جدیدس که گفتم باید بپوشم که مدلش معلوم شه اما اینجا ام معلوم نیست …

معلومه لاغر شدم یا نه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تغییراتم معلومه ؟

توی عکسا که میبینم خودمو میبینم رنگ پوستم برنزه شده انگار !!!!!!!!!!!! سالارم همینطور…نه ؟ناخواسته برنزه شدیم

ایندفعه با کلی عکس اومدماااااااااااااا…از خجالت وبمون در اومدم

*** حالا از گردش قبلیمون بگم…

سالار بعد از کارم اومد دنبالم که بریم غذا بخوریم چون من اون روز ناهار نبرده بودم…گشنم بود خببببب…

رفتیم اژدر زاپاتا…جاتون خالی غذا گرفتیمو رفتیم توی پارکی که اون نزدیکی بود که بخوریم چون خود اژدر زاپاتا جای نشستن نداره…بعد یهو دیدیم یه چیزی داره اینجوری نگامون میکنه…

2

سالار براش یه کم غذا ریخت اونم چییییییییییی…سیب زمینی! میگم سالااااااااار آخه گربه که سیب زمینی نمیخورهههههههه! این به خاطر بوی کالباسش اومده…بعد با این جمله دیگه اگه شما کالباسی دیدید ما ام دیدیم…همه رو ریختیم براش که سیر شه هااااااااا….یعنی واسه مزه براش نریختیم تا حدی ریختیم که بچه گشنه از سر سفره نره کنار…

اونجا ام که توی عکس داره با یه چیزی بازی میکنه همون سیب زمینیه اس…

بعدم که پاشدیم اومدیم خونه…توی راه که داشتیم میومدیم ، توی مترو یه آقایی بود که داشت کاریکاتور همه ی مردم مترو رو میکشید ، البته واسه خودش داشت تمرین میکرد، نمیخواست کسی بفهمه…ما ام فهمیدیم داره سالارو میکشه (یه بار دیگه ام دیده بودیمش که بازم روبرومون نشسته بود . داشت سالارو میکشید) ایندفعه طاقت نیاوردیم

سالار گفت اقا داری کاریکاتور میکشی ؟

بیچاره یارو فکر کرد الان یقه شو میچسبیم که چرا داری مارو میکشی گفت نه دارم فقط واسه خودم تمرین میکنم

سالار بهش گفت نه میخواستم بگم میشه ما رم بکشین؟

یارو گفت آخه زیاد خوب نمیکشم دارم تمرین میکنم فقط…

آخر سر کشیدو سالار از نقاشیه عکس گرفت…الان ندارمش چون توی گوشیه سالار مونده حالا دفعه ی بعد میذارمش حتما…من شبیه خودم نشدم…اما سالار شبیهش بود…آخه سالارو تا حالا چند بار تمرین کرده بود خب…

خلاصه که خبر دیگه ای نیست…البته کمم خبر نداشتمااااااااااااا…عکسم که زیاد گذاشتم…

فعلا باااااااااااای…ما بریم فیس … بوک

۱۴مرداد/ ۱۳۸۹ در۲۱:۱۰




بفرستید به :
  •  Facebook
  •  Twitter
  •  googlebuzz
  •  FriendFeed
  •  StumbleUpon
  • Yahoo! Buzz
  •  del.icio.us
  • Digg
  •  Donbaleh
  •  MySpace
  •  Reddit
  •  Technorati
  •  cloob 100゚